|
البته دوستان این شعر غزل کامل بود ولی متاسفانه فقط همینقدرش به دستم رسید
سکوت شب ز قلب داغدارش قصه میگوید
سحر شبنم ز چشم اشکبارش قصه میگوید
شب یلدا ز روز تیره اش افسانه میخواند
سر زلف بتان از شام تارش قصه میگوید
بهارش چهره افسرده پائیر را ماند
خزان از زردی رنگ بهارش قصه میگوید
شعری از "مسعود انصاری"
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:18 توسط حشمت صمیم
|
|