|
گم کرده ام گرمی دست مهربانت را
از ماه پرسیدم نمیدانست نشانت را
شب غرق ابهام است و من در گوشه خفته
در خواب میدیدم کمان ابروانت را
رویای من آمیخته با قصه های توست
گویا دل من خوب میفهمد زبانت را
خاتون بده یک خنجری از جنس مژگانت
تا حک نمایم روی قلب خود نشانت را
دیگر ندارم واژه مجبور باید گفت
گم کرده گرمی دست مهربانت را
.........
ای خفته در نگاهت دریای از محبت
در قلب نازنینت دنیای از صداقت
بگذار تا بگریم از دوری تو ای ماه
حتی اگر نبینم روی تو تا قیامت
در نامه برایت با خون دل نویسم
من عاشق تو هستم ای اسوه نجابت
تو پاکتر ز دریا شفافتر ز شبنم
قلب تو پاک پاک است بی حدو بی نهایت
ای هدیه خداوند نشکن دل غریبم
بیمارم از غم تو زود تر بیا طبیبم
هبوط
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:48 توسط حشمت صمیم
|
|