|
قدم های بی هدفم را بر میداشتم .
خودم را با گوشی تلفنم مصروف میساختم.
حس نا خود آگهم ناگهان تکانم داد سرم را بالا کردم.
احساس عجیبی بهم دست داد، متوجه کسی شدم که....
همه دنبالش میگشتند حتا منی که خیلی ازش بدم می آمد، او نگاهش
به من دوخته شد فک کنم به مشکل بر خورده بود درست به یادم نیست اما خیلی
عجیب نگاهم میکرد، یکی از دستش گرفته بود و او را به زور به طرف تاکسی میبرد دیگر به یادم
نیست آنجا خیلی عجیب به آسمان نگاه کردم، بغض گلویم را احاطه کرد با خودم دیوانه وار میگفتم
و قدم بر میداشتم چرا باید یک انسان آن هم یک دختر چنین حالی داشته باشد از خدا خواستم تا هیچ
انسانی را دچار این روزگار سخت و دشوار نسازد.
تقدیم به او.....
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:57 توسط حشمت صمیم
|
|