|
وهمِ سبز
تمام روز در آیینه گریه میکردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیله ی تنهایی نمی گنجید
و بوی تاج کاغذی ام
فضان آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای کوچه، صدای پرنده ها
صدای گم شدن توپ های ماهوتی
و های هوی گریزان کودکان
ورقص بادکنک ها
که چون حباب های کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند
و باد، باد که گویی
در عمق گود ترین لحظه های تیره ی همخوابگی نفس میزد
حصار قلعه ی خاموش اعتماد مرا
فشار میدادند
و از شکاف های کهنه، دلم را بنام می خواندند
تمام روز نگاه من
به چشم های زندگی ام خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من میگریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پلک ها پناه می آوردند
حرفي كه در دلت نهفته است به ارمغان بگذار دوست عزيز
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 16:42 توسط حشمت صمیم
|
|