تبليغاتX
تصور

اگر دین نداری لا اقل آزاد مرد باش

سلام بر دوستان عزیزم.

مدت هاست که چیزی در این صفحه ننوشتم. راستش اصلاْ یادم رفته بود که وبلاگی هم دارم.

امیدوارم زندگی در کام تان باشد.

+تاریخ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 8:18 نویسنده صمیم |

دراين مرده بازار

      زنده گان اندك اند

وپرنده هاصداي شان نفرت انگيز

   خاك ولجن ابروباران را به مسخره ميگيرند

 وبادهاي سرمست شمال       اينك

                  زوزه اي غم انگيز روباهي را ميماند

                  كه نوميدانه غم فرار طعمه اي رابه تعزيه نشسته است

چشم ها به نقطه اي سياه زل ميزند

آه زشتي ها چقدرزياد است


سكوت  ------    نميدانم  چراسكوت؟

                    بهانه است ، اما كو  بالي براي پرواز؟


خاك رامادر خوانده اند وبي تفاوت به آن خيانت ميكنند

ودراين مرده بازار

ارزش ها پامال اند

ودراين مرده بازار

                              ديوهابرتخت

                              و

                              سقراط هادرزندان.


"هبوط"

+تاریخ سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 10:14 نویسنده صمیم |

در پس کوچه ای از منطقه به نام جبار خان.

در یک روز جمــــــــــــعه که سکوت همه جارا فرا گرفته بود.  کودکان مشغول بازی بودند، امآ کودکی! در کنار دیوارمخروبه ای تک و تنها نشسته و به فکر آنکه  امروز پدرش در خانه  است برای شب نان خشک را کی؟ و از کجا؟ می آورد او سکوت کرده بود، فقط و فقط به لقمه نانی می اندیشید.

کودک غافل از آن که در قرن 21 در پایتخت یک کشور زندگی میکند، کشوری که چون کــــرزی امـــــــپراتــــــــور دارد و چون رحـــــــــــیم وردک اربـــــــــاب دارد، کشوری که  سالانه میـــــلیارد ها دالر کمک بلا عوض در یافت میکند.  

برای کودک، کلمه  آب بــــــرق  ســــرک و امکانات دولتی  افسانه ئی بود که شب ها از پدر کلانش میشنید. 

ناگهان کودک گریه کنان به طرف مادرش میدود  مادر، مادر از آن کوه رو به رو صدایی  شلیک می آید یک قوم خشن با سه نوع لباس  مردم را میکشند خانه هارا آتش میزنند اموال را تاراج میکنند، مادر پریشان خاطر میپرسد:

مگر آنها کی هستند؟ همسایه یی که تازه از دایمیرداد آمده بود!

 من آن قوم را سه چهره میشناسم آنها یک گروه از جنس خشونت بنام پولیس، یک گروه از نثل وحشت بنام اردو، و یک گروه  دیکر بد تر از همه از تبار جنایت بنام کوچی هستند.............دخترک از پدر کلانش میپرسد چرا باید خانه های ما آتش بگیرد؟ چرا جوانان ما باید کشته شود؟ چرا اموال مردم فقیر ما باید تاراج شود؟و چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

پدر کلان آه سردی میکشد و میگوید مردم ما جرمی دارد دخترم.

 جرم ؟ چی جرمی پدر کلان؟

 آره دخترم جرم!

مردم ما( دی دی آر) شده هستند. تروریزم نیستند، هیج مکتب را آتش نزدند، انتحارنکردند، به خودشان بمب نبستند، قاچاق و کشت تریاک نکردند! و

  همین جرم مردم ما است دخترم.

 

+تاریخ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 9:12 نویسنده صمیم |

 

همه جا دکان رنگ است، همه رنگ میفروشد     دل من به شیشه سوزد،همه سنگ میفروشد

به  کرشمه  نگاهش  دل   ساده   لوح  ما  را      چه  به  نازمی رباید، چه  قشنگ میفروشد

شرری  بگیرو آتش به جهان  بزن، تو  ای آه      ز شراره ای که هر شب دل تنگ میفروشد

به دکان بخت مردم که  نشسته  است   یارب؟      گل خنده  می ستاند، غم   جنگ  میفروشد

دل کس به کس نسوزد  به  محیط ما به  حدی      که غزال  جوجه اش را به پلنگ میفروشد

بنگر   که   کس   ندیده  گهری   به  قلزم  ما       که صدف هرآنچه دارد به نهنگ میفروشد

                                ز تنور  طبع  "فانی"  تو  مجو  سرود آرام

                                 مطلب گل از دکانی که تفنگ می فروشد

 

+تاریخ سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 9:39 نویسنده صمیم |

 

برو به پیش نگاهش ببار دیوانه!          برو برو، که نداری  قرار، دیوانه!

برو بمیر، برایش، برو همین حالا        تو را به اول و آخر چه کار دیوانه!

برو بگو که شما زندگی من هستید    میان زلف سیاهش بکار، دیوانه!

                          به ناز می نگری و برای چشمانت

                              تمام شهر، تمام مزار، دیوانه  

حسین آذرمهر

 

+تاریخ سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 9:18 نویسنده صمیم |

 

ببینید کودک من بازیچه اش تیر و تفنگ است

ارمغان پدرانش فقر و بدبختی و جنگ است

حسرت لحظه خوب و خواب یک تکه نان

شیشه قلب نحیفش زیر یک عالم سنگ است

نه لباسی، نه غذائی و نه جائی که بخوابد

خسته از رنج زمان و بازی این همه رنگ است

کودکم درد دلت را به کسی فاش نکن

آهوانی که تو میبینی همه از ذات پلنگ است

 

+تاریخ شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 9:36 نویسنده صمیم |

 

با عزیزترینها.............................

عزیزترینها................؟

   تیک، تیک، تیک، تیک،.............................

صدای گذشت ثانیه ها

که از ساعت دیواری به گوشم میرسد.

خوابم یا بیدار؟

گناه،

عقده،

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فضائی که همین ثانیه ها را گذارندم.

با چی؟

عقده، گناه و یا هم................؟

چیزی نمیدانستم یا نمیدانستند؟

تنها من؟

نه هزار ها امثال من.

کی ها گناه کار اند؟

ما؟ آنها؟ یا؟

 نمیدانم؟

حتا ازین علامت سوالها نفرت دارم

چی خواهد شد؟

باز هم نمیدانم.

 

+تاریخ دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 13:11 نویسنده صمیم |

 

همه عاشقند!

همه برای معشوقه ها گل میبرند اما من این را تقدیم به او میکنم...

نمیدانم تو هستی؟

نه....

نیستی؟ اگر......

پس کجائی؟

     فرسنگها دورتر ازمن.

یا نه......

راستی تو انسانی؟

فکر نکنم،

فرشته و یاهم الهه خوشبختی رومان های کودکان.

اما باید باشی چون قلبم اینرا با هم تکانش بشارت میدهد.

با من بازی میکنی؟...

اگر آزار دادن من تو را رازی میسازد پس آزادی...

هر چی دلت میخواهد انجام بده حتا......

اما بدان من منتظرم، میدانی چرا؟

چون عاشقم.......

یعنی می آیی؟

نمیدانم.......

اما

به هر چی توجه کردی یا نکردی به این جمله توجه کن:

"دوستت دارم"

چون مستقیم از قلبم بسوی تو می آید.

نه نه نه نه...

من از روی شهوت نمیگویم.

بل این احساس قلبی و درون ام هست.

 

صمیم

۱۴ فبروری ، روز عاشقان

 

تقدیم به کسی که پیدا نشده و نخواهد شد...

 

+تاریخ دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 10:8 نویسنده صمیم |

 

در فراسوی زمان

دردی را در خودم حل میکنم

اشکی را در دامنی

و بوسه ای در گونه ای شب

مرداب ها تاریخ ماست

    و مردی که لباسش عوض نمیشود

                                        هویت ماست!

 

در گذشت زمان

مرداب می خشکد

     و مرد می میرد- بدون اینکه لباسش عوض شود

اما من هستم- هویت ام، زبانم هست

 

با گذشت زمان

دردی را در خودم می کشم

و بوسه ای از گونه مهتاب

عشق تاریخ ماست

و کودکی که لبخند میزند

                                     هویت ماست!

 

+تاریخ سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 10:2 نویسنده صمیم |

 

واینک دوباره

من با کوله باری از:

حسرت . خاطره . رنج . دلهره و......

سراغ تورا میگیرم

ازماه

ازخورشید

ازستاره ها

واز دیوارهای گلی پسکوچه های محله ای ما

اما هیچکدام تورا ندیده اند

وآوازت را نشنیده اند

توهستی؟

نمیدانم

 ولی من هنوز طنین آواز تورا در خانه ای تاریکم میشنوم

که میگفتی:

من "هیچگاه رهایت نمیکنم"

ودردلت میگفتی:

این پسر چقدردیوانه هست

 

+تاریخ یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 8:44 نویسنده صمیم |

قدم های بی هدفم را بر میداشتم .

خودم را با گوشی تلفنم مصروف میساختم.

حس نا خود آگهم ناگهان تکانم داد سرم را بالا کردم.

احساس عجیبی بهم دست داد، متوجه کسی شدم که....

همه دنبالش میگشتند حتا منی که خیلی ازش بدم می آمد، او نگاهش

به من دوخته شد فک کنم به مشکل بر خورده بود درست به یادم نیست اما خیلی

عجیب نگاهم میکرد، یکی از دستش گرفته بود و او را به زور به طرف تاکسی میبرد دیگر به یادم

نیست آنجا خیلی عجیب به آسمان نگاه کردم، بغض گلویم را احاطه کرد با خودم دیوانه وار میگفتم

 و قدم بر میداشتم چرا باید یک انسان آن هم یک دختر چنین حالی داشته باشد از خدا خواستم تا هیچ

انسانی را دچار این روزگار سخت و دشوار نسازد.

 

تقدیم به او..... 

+تاریخ پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:57 نویسنده صمیم |

باد موهایش را آشفته میکرد،

چون عقده چادر را از سرش برداشته بود،

دختری، اشک و فریادی در سکوت وحشت شهری،

چرا خداوند اورا مونث آفرید؟

شب بود، صدای زنگ تیلفون.

الو سلام.....................

صدای دختریست از جنس درد و از نسل خشونت،

آه......   چشمان معصوم نرگس و ترس احمقانه سارا

و بغض شکسته شیلا و مریم و زهرا...............

و هزاران دختر افغانی،

که دنبال پناه گاهی و آغوش و محبتی حیرانند،

گامهای بی هدف و هزارن چشم کثیف

که دنبالشان زُل میزنند.

دست آرامی به شانه دخترک فشار وارد کرد

(من در خدمتم) با من میروی؟

و نفهمید که دختر چه دردی دارد.

و این دخترک را سخت رنج میداد،

(دوستت دارم)

واژه ای آشنا به گوش دختر ،

که هیچگاه از دلی و با صداقت کسی برایش نگفته بود،

فریب، نیرنگ و دروغ

حتی از پدر و مادر،

طنابی و صندلی،

نه!!

پطرولی و آتشی،

...............

بیمارستان،

و ناله دختری در امتداد راهرو،

............

صدای گریه زنی که میگفت،

دخترم....... آری او مُرد ،

اما هنوز پدر و مادر از خود نپرسیده بود که:

کی مقصر است؟

ما؟ یا او؟

تقدیم به دخترانی که هیچگاه کسی درکشان نکرد

 

خاطره ای ازکودک آواره:

غروب و مردم و بانگ اذانی

و طفلی میدود دنبال نانی

نماز و مسجد و ذکر و عبادت

و طفلی میدود دنبال نانی

                                 و دست کودکی آمد به سویش

                                 مسلمانی که برگرداند رویش

                                    و کودک گفت کاکا گشنه هستم

                                        مسلمان دست خود را برد سویش

        و با آن دستی که ذکر خدا کرد

       دو تا سیلی نثار آن گدا کرد

          گدا خندید و گفت کا کا تشکر

        خدا دیده، شما ها را تباه کرد

 

+تاریخ سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 17:34 نویسنده صمیم |

 

در کودکی بازیچه ها را پاره می کردم

با شوخیم همسایه را بیچاره می کردم

یادم  نرفته  بازیهای  پرهیا هومان

با چیغ و داد بابام را دیوانه می کردم

چشمان کوچیک مرا بست و رهایم کرد

گه رو سوی دیوار و گه دروازه می کردم

یک لحظه حس کردم که دستانم قوی تر شد

نا گاه فکر  ساغر  و  پیمانه  می کردم

دنبال عشق و عاشقی و عیش و سرمستی

تقلید از هر قصه و افسانه می کردم

 

+تاریخ سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:2 نویسنده صمیم |

البته دوستان این شعر غزل کامل بود ولی متاسفانه فقط همینقدرش به دستم رسید

سکوت شب ز قلب داغدارش قصه میگوید

سحر شبنم ز چشم اشکبارش قصه میگوید

شب یلدا ز روز تیره اش افسانه میخواند

سر زلف بتان از شام تارش قصه میگوید

بهارش چهره افسرده پائیر را ماند

خزان از زردی رنگ بهارش قصه میگوید

 

شعری از "مسعود انصاری"

+تاریخ چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:18 نویسنده صمیم |

 

گم کرده ام گرمی دست مهربانت را

از ماه پرسیدم نمیدانست نشانت را

شب غرق ابهام است و من در گوشه خفته

در خواب میدیدم کمان ابروانت را

رویای من آمیخته با قصه های توست

گویا دل من خوب میفهمد زبانت را

خاتون بده یک خنجری از جنس مژگانت

تا حک نمایم روی قلب خود نشانت را

دیگر ندارم واژه مجبور باید گفت

گم کرده گرمی دست مهربانت را

......... 

ای خفته در نگاهت دریای از محبت

در قلب نازنینت دنیای از صداقت

بگذار تا بگریم از دوری تو ای ماه

حتی اگر نبینم روی تو تا قیامت

در نامه برایت با خون دل نویسم

من عاشق تو هستم ای اسوه نجابت

تو پاکتر ز دریا شفافتر ز شبنم

قلب تو پاک پاک است بی حدو بی نهایت

ای هدیه خداوند نشکن دل غریبم

بیمارم از غم تو زود تر بیا طبیبم

 

هبوط 

 

+تاریخ چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:48 نویسنده صمیم |

 

کاش میشد اشک را تهدید کرد

فرصت لبخند را تمدید کرد

کاش میشد در غروب لحظه ها

لحظه دیدار را تجدید کرد

کاش هجران تو را با یک نگاه

از کنار لحظه ها تبعید کرد

کاش میشد دشمنان عشق را

در سکوت لحظه ها تهدید کرد

کاش میشد مهربانی تو را

جاگزین این شک و تردید کرد

کاش میشد عهد و میثاق تو را

بهر یک روزی دیگر تجدید کرد

کاش میشد عشق را در قلب تو

بیشتر از هر زمان تشدید کرد

یارببهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

یارب چه باشد از گنه بنده بگذری

از جرم این حقیر سر افگنده بگذری

از درگهت اگر چه شده رانده بگذری

بگذشته را ببخشی و زآینده بگذری

 

 

+تاریخ جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 14:13 نویسنده صمیم |

 

گر   از  باختر  یا که  از  خاورند

سیاه  و  سفیدند  یا  احمر  اند

درین ربع مسکون به بوم و برند

                                            بنی آدم  اعضای  یکد یگر  اند

                                             که در آفرینش ز یک جوهر اند

فرنگی و هندی و ترک و تتار

عجم  یا عرب چینی و زنگبار

ز اعضای یک پیکرند در شمار

                                         چو عضوی بدرد آورد روزگار

                                         دیگر  عضوها را نماند  قرار

تو  گر  مالک  دالر  و  درهمی

ولی لاجرم  عضو   این عالمی

به کشت ضعیفان رسان شبنمی

                                           تو کز محنت دیگران بیغمی

                                           نشاید که نامت نهند آدمی 

 

       بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com        

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

 

+تاریخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:20 نویسنده صمیم |

ای خداوند ای چشمه شکوه و جلال جاودان ای تسلی بخش روح افسرده ای که در زندان تنم اسیر است و هردم ندای عشق ملکوتی تو ازین سفر زمینی بباز گشت بسر منزل آسمانی خویشش میخواند اگر دهان من خاموش است خاموشی مرا بشنو  صدای دل مرا بشنو که باآهنگی که بگوش هیچکس جز تو نمیرسد و با زبانی که حرف و کلامی ندارد پیوسته بتو چنین میگوید:

تا بکی باید درنگ کنم؟ ترا میخوانم که پدید آورنده نیکی هائی و میتوانی با یک دیدار بنده ناچیزت را نیکمنشی دهی!

بیا ای خداوند! بیا و لطف بیکرانت را شامل حال من کنُ و مرا از آن امید و نشاطی که در آسمانها حکمفرما کرده ای بهرمند ساز.

بیا و طبیب روح دردمند من باش بر بالینم نشین و بادست شفا بخش خویش بر زخم دلم مرهم گذار.

ای خدای من بیا زیرا که چون ترا نبینم روز و ساعتی برایم نیست تا در آن لذتی از لذات زندگی را احساس کنم.

شادی من فقط در وجود توست. تنها توئی که سر نوشت مرا با امید در میآمیزی. اگر تو نباشی بزم پر جنجال من خاموش و خوان گسترده ام خالی است.

من قربانی غمهای زهر آگین جهانم و در زندان هستی زیر زنجیر های گران نومیدی دست و پا میزنم تا روزی که پرتو لطف تو بر این زندان تیره بتابد و مهر تو آزادی مرا به من باز گرداند تا روزیکه پس از طوفان شامگاهی نوبت روز روشن فرا رسد و تو چهره عزیزترینم را من بنمایانی...

 

حرفي كه در دلت نهفته است به ارمغان بگذار دوست عزيز

 

+تاریخ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 16:54 نویسنده صمیم |

 

گذشت آنکه تو سر خیل دلبران بودی    خدای عشق من و شاه دلبران بودی

بغیر  خاطره  ای  دلنواز  باقی نیست       ازآنزمان که تو سلطان دلبران بودی

خدا حافظ!  بدرود ای زیبای من عشق ترا دیگر برای همیشه از خانه دلم بیرون میکنم آه!  ای کاش واقف بودی تا چه اندازه ترا دوست میداشتم و بر اساس همین دوستی و عشق بی آلایش چه نقشه ها برای زندگی خود میکشیدم و کاخ آمال و آرزوهایم را در راه خوشبختی خود بر نداشته ام بلکه سیه دلی و ناپاکی تو مرا صدها فرسنگ بسوی سیه روزی و بدبختی کشاند. و تو کاخ آمال و آرزوهایم را برهم زدی. حالا از عشق تو بیزارم و لعنت بر آنکسی میکنم که بهار امیدو آرزوهایم را بخزان یاس و نا امیدی مبدل ساخت و از خداوند متعال میخواهم تا کسی را به من عطا نماید که لیاقت عشق مرا داشته و مرا از این بحران نا هنجار نجات بخشد...

 

حرفي كه در  دلت نهفته است به ارمغان بگذار دوست عزيز

 

+تاریخ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 16:50 نویسنده صمیم |