|
باد موهایش را آشفته میکرد،
چون عقده چادر را از سرش برداشته بود،
دختری، اشک و فریادی در سکوت وحشت شهری،
چرا خداوند اورا مونث آفرید؟
شب بود، صدای زنگ تیلفون.
الو سلام.....................
صدای دختریست از جنس درد و از نسل خشونت،
آه...... چشمان معصوم نرگس و ترس احمقانه سارا
و بغض شکسته شیلا و مریم و زهرا...............
و هزاران دختر افغانی،
که دنبال پناه گاهی و آغوش و محبتی حیرانند،
گامهای بی هدف و هزارن چشم کثیف
که دنبالشان زُل میزنند.
دست آرامی به شانه دخترک فشار وارد کرد
(من در خدمتم) با من میروی؟
و نفهمید که دختر چه دردی دارد.
و این دخترک را سخت رنج میداد،
(دوستت دارم)
واژه ای آشنا به گوش دختر ،
که هیچگاه از دلی و با صداقت کسی برایش نگفته بود،
فریب، نیرنگ و دروغ
حتی از پدر و مادر،
طنابی و صندلی،
نه!!
پطرولی و آتشی،
...............
بیمارستان،
و ناله دختری در امتداد راهرو،
............
صدای گریه زنی که میگفت،
دخترم....... آری او مُرد ،
اما هنوز پدر و مادر از خود نپرسیده بود که:
کی مقصر است؟
ما؟ یا او؟
تقدیم به دخترانی که هیچگاه کسی درکشان نکرد
خاطره ای ازکودک آواره:
غروب و مردم و بانگ اذانی
و طفلی میدود دنبال نانی
نماز و مسجد و ذکر و عبادت
و طفلی میدود دنبال نانی
و دست کودکی آمد به سویش
مسلمانی که برگرداند رویش
و کودک گفت کاکا گشنه هستم
مسلمان دست خود را برد سویش
و با آن دستی که ذکر خدا کرد
دو تا سیلی نثار آن گدا کرد
گدا خندید و گفت کا کا تشکر
خدا دیده، شما ها را تباه کرد
"هبوط"
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 17:34 توسط حشمت صمیم
|
|